#گپ_روز : «من نمیدانستم که امام میتواند اینقدر بَد باشد!»
#موضوع_روز : بررسی آفات و انحرافات داخلی انقلاب
✍️ غروبها بعد از اذان عادتمان بود همهی خانوادههای شهرک میآمدیم بیرون!
بچهها باهم بازی میکردند، مامانها گاهی آش میپختند، گاهی سبزی پاک میکردند، گاهی باهم به یکی که مریض شده بود سر میزدند و ....
باباها هم دورهم جمع میشدند، گاهی صندوق قلکی داشتند، گاهی فقط چای میخوردند و مشکلات را باهم حل میکردند، گاهی هم با ما بازی میکردند، گاهی هم بساط عروسی میچیدند و یکی از بچههای شهرک را سامان میدادند و ....
• بابا و مامانِ یکی از خانهها هیچ وقت نمیآمدند امّا ...
و آن خانه برای من که آن روزها 8 سالم بود؛ همیشه یک خانهی پر رمز و راز بود.
این دو نفر با اینکه بسیار متین و مهربان بودند، یک دختر خیلی مودب ولی پسر شروری داشتند که از هر جا عبور میکرد یک شرّی به پا میکرد که بالاخره پای این بابای باآبرو و اصیل را باز میکرد به ژاندارمری...!
• امام خمینی (که نور و رحمت خدا بر ایشان باد) آن روزها بیمار بودند!
و تمام ایران را فضای نگرانی و دعا پر کرده بود.
این جوّ غالب کشور بود اما بودند کسانی که هنوز دلبسته نظام شاهنشاهی بودند و این فضای ملتهب و نگران آزارشان میداد.
• ما داشتیم «وسطی» بازی میکردیم که توپمان قل خورد به سمت جایی که باباها نشسته بودند و باهم گفتگو میکردند. رفتم بیاورمش که یک صدای عصبانی و ناراضی مرا میخکوب کرد! ناراضی از وضعیت اقتصادی و شغلی خودش و مقایسهی آن با زمان پیش از انقلاب.
من ایستادم و حرفهای او را گوش کردم و تمام جانم با این کلمات به غلیان افتاد!
• چند روز با جهان به هم ریختهی وجودم سر کردم!
و با ذهن هشت سالگیام آنقدر بالا و پایین کردم آن حرفها را نسبت به مردی که سوپرمَن زندگیام بود که بالاخره شنبه شد و من با بغض، بعد از اینکه از مدرسه تعطیل شدم، رفتم کانون!
آن موقعها «کانون پرورش فکری» تنها مامن کودکان و نوجوانان دهه شصت بود.
«آقای خلیلی» مربی نبود برای بچه ها ... بابا بود برایمان.
رفتم کنارش نشستم و تمام ماجرا را با اشک برایش تعریف کردم.
گفتم : من امام را دوست داشتم، من برای امام یک عالمه نامه نوشتهام که آنها را برایش نفرستادهام هنوز. من نمیدانستم که امام میتواند اینقدر بَد باشد!
• او عادت داشت وقتی میخواست حرف مهم با ما بزند خم شود و زانو بزند روی زمین و دستانش را بگذارد روی شانههایمان و به چشمانمان نگاه کند و حرفش را به جان ما تزریق کند.
این کارش را دوست داشتم، چون باعث میشد همه حرفهایش را در امنیت کامل بفهمم.
• گفت : فلانی را میشناسی که ؟ (همان همسایهی محجوبمان را میگفت که پسرش به شرارت معروف بود!)
گفتم : خب بله!
گفت : دوستش داری؟ گفتم : خیلی! اما پسرش همیشه بازیهایمان را خراب میکند!
• گفت : او مرد بزرگی است!
مهربانی و خیرش آنقدر زیاد است که چندین و چند خانواده از همین شهر را تحت پوشش دارد و برایشان پدری میکند! حالا یک فرزند ناخلفی هم دارد، که خیلی از پیمبران نیز با همین امتحان سخت روبرو بودند.
این فرزند ناخلف آیا از ارزش او، و میزان مهربانی و عطوفت او نسبت به آدمهای شهرک کم کرده؟
گفتم : اصلاً... همه ایشان را خیلی دوست دارند و حساب پسرش را از ایشان جدا میدانند!
• آقای خلیلی لبخند قشنگی زد و گفت :
حساب امام هم از بعضی دولتمردان ما جداست دخترم!
انقلاب، نور است! نور صبحها وقتی میتابد، همهی سیاهی را از بین میبرد.
ولی همهی دزدها فقط در تاریکی شب دزدی نمیکنند؛
بعضیها زیر نور خورشید هم اهل خطا و غارتند!
همیشه یادت باشد برای بررسی چیزی، بیایی عقب و تمامِ ابعاد آن را ببینی! آنوقت هیچ سیاهی کوچکی، نمیتواند ارزش و اعتبار اصل نور را برایت کم کند!
❤️ من فهمیدم همان موقع حقیقتی را ...
که سالها بعد؛ آغاز فهم من از «جریانِ انتظار فعال» و «تمدنسازی نوین اسلامی» در بستر انقلاب اسلامی شد.
امام آمده بود نوری را به انفجار برساند که سرنوشت جهان را عوض کند!
کم و کاستیها زیر نور بیشتر به چشم میآیند ولی نمیتوانند نور را منکر شوند.
@ostad_shojae | montazer.ir
#گپ_روز : «من با کولهباری از درد برگشتهام».
#موضوع_روز : وضعیت بسیار اسفناک شیعیان در لبنان
✍️ ظهر دیروز ایستاده بودم در سالن انتظار فرودگاه امام و منتظر استاد شجاعی و تیم عملیاتی ایشان که از سفر لبنان برمیگشتند.
داشتم به این لحظههای آخری که میدانی هواپیما نشسته و عزیزانت تا رسیدن به پشت این شیشه فاصلهای ندارند؛ فکر میکردم!
تا چشم نبیند و جان آرام نگیرد هنوز دلواپسی هست انگار، و شاید از بس این دلواپسی با شوق قاطی شده که نمیفهمیاش.
• داشتم فکر میکردم چقدر حال این لحظهی من شبیهِ حال همین الآنِ دنیاست!
تمام جهان دارد داد میزند که فاصلهای تا در آغوش کشیدنِ آخرین حجت خدا ندارد، ولی در شوقی که محصول این شهود است؛ آنقدر دلواپسی نهفته که تا خودش را به چشم از پشت شیشههای انتظار نبینیم، دلمان میجوشد.
• در همین فکرها بودم که استاد و بچهها را روی پلههای برقی دیدم و دستانی که تکان میخوردند و چقدر درد، با این دستها تکان میخورد.
• اولین جملهای که استاد گفتند؛ همین بود! «من با کولهباری از درد برگشتهام».
سوز سرما تا مغز استخوان را میسوزاند. حزب الله توانسته آوارگان لبنانی را تا حدودی سامان دهد! ولی دولت لبنان مانع ورود اقلام و اجناس کمکهای مردمی به لبنان میشود. آب معدنی ساده 170 هزار تومن به پول ماست! و ما گمان میکردیم با مبالغی که جمع شده میشود کلّی کار کرد؛ ولی آنجا گرانی بیداد میکند.
• مسئله خطرناک لبنان، علاوه بر بیخانمانهای جنوب لبنان، شیعیان سوری هستند که به لبنان پناهنده شدهاند و 150 هزار نفرند که در اردوگاه بعلبک اسکان دارند.
بچه ها لباس تمیز و حتی گرم ندارند. آموزششان رها شده است. سه تا خانواده را باهم در یک اتاق بدون امکان جدا کردن محرم و نامحرم اسکان دادهاند. فقط به همت گروههای جهادی، قادریم روزی یک وعده غذا به آنها برسانیم.
پشت این محدودیتهایی که دولتمردان آمریکایی صفتِ لبنان برای ورود اجناس کمکهای مردمی از ایران ایجاد کرده، توطئههای دینی و حتی نظامی نهفته که بسیار خطرناک است.
🔹 با هر کلمهی ایشان، دردی در جان من تیر میکشید.
و تند تند راههایی به ذهنم میرسید که مسیر کمک به این فرزندان امام زمان علیهالسلام را آنهم درست در وقتی که همه از شور حضور افتادهاند و جز عدهی قلیلی پای این آوارگی استقامت نکردهاند؛ باز میکرد!
🔹 راه اول :
یکی از همین راهها حرکت کمپین who is imam mahdi در استانهای کشور است.
این کمپین در عین فعالیت فرهنگی و خدمترسانی رایگان در هر استانی که حضور مییابد به جمعآوری کمکهای نقدی و غیرنقدی (که قابلیت نقدینگی دارند) میپردازد و آنرا با کمک تیم عملیاتی موسسه منتظران منجی علیه السلام و نیز تیم عملیاتی استاد مهدوی ارفع در لبنان به مصرف درست و نقطهزنش میرساند.
جمعه 19 بهمن ماه، چادرهای این کمپین به همراه استاد شجاعی در گلزار شهدای شهر قزوین مستقر شده و ضمن خدمترسانی رایگان (فرهنگی/ مشاوره/ پزشکی/ حقوقی/ نوجوان و ..) به راهاندازی بازارچه خیریه به نفع عملیات فرهنگی و عمرانی در لبنان و نیز جمعآوری کمکهای نقدی و غیرنقدی که قابلیت نقدینگی دارند (طلا، سکه، شمش، و ..) خواهند پرداخت.
از ساعت 14 تا 19 در گلزار شهدای قزوین در انتظار شماییم، لطفاً کاغذهای باطله و کتب بلاستفاده خود را نیز جمعآوری نموده و به غرفه «پویش نذر کاغذ» در همین بازه زمانی تحویل دهید.🌷.
🔹 راه دوم :
ورود پویش «نذرکاغذ» بمنظور تامین مایحتاج آوارگان لبنانی در مدارس است.
با کمک بسیج دانشآموزی، کمپین who is imam mahdi از هفته آینده وارد مدارس شده و ضمن عرضه بستههای فرهنگی و کارگاههای آموزشی به جمعآوری کاغذهای باطله کتب بلااستفاده دانشآموزان پرداخته و آنرا بعد از تفکیک بصورت نقدینگی صرف اسکان و معیشت و اشتغال زایی برای شیعیان آواره لبنانی و سوری خواهد کرد.
🔹 راه سوم :
برگزاری نمایشگاه کتابهای داستان و رمان کودک و نوجوان با درونمایه «خودشناسی» و با تخفیف 35% در مدارس کشور است که درآمد آن صرف این منظور میگردد.
از مدیران، معلّمان و عزیزانی که میتوانند مدارس خود را
1- به پویش نذر کاغذ
2- پویش برگزاری نمایشگاه کتاب در مدارس
وارد نموده و به ما در این جریان عظیم کمک کنند خواهش میکنیم به آیدی مدیر واحد کودک و نوجوان رسانه منتظر ( خانم علیبیگی) پیام داده و منتظر هماهنگیهای بعدی باشند :
🆔 : @alibeygi1367
روابط عمومی موسسه منتظران منجی علیهالسلام
whoisimammahdi.com
#گپ_روز : همهی فاصلهها از همانجا شروع میشود که نقشها فراموش میشوند!
#موضوع_روز : سردیها و فاصلههای عاطفی میان همسران
✍️ چادرهای کهنه را به هم گره زده بودند و هر گوشهاش را به میخی روی دیوار گیر داده بودند. مثلاً برای خودشان خانه ساخته بودند، و نقشی را پذیرفته بودند که بازی کنند.
کمی دورتر ایستادم، ولی دقیقتر شدم در بازیشان!
یک قل از دخترهای دوقلوی من نقش مرا داشت و مادر خانه بود، و دختر دیگرم بابا شده بود. پسر دو سالهام هم که مثلاً فرزند خانه بود.
• داشتم رفتارهایشان را با رفتارهای من و باباییشان مقایسه میکردم!
چقدر به آن یکی که بابا بود، نمیآمد بابا باشد!
ظرافتش، ناز و اداهای دخترانهاش، و ....
پسرم هم انگار نمیتوانست این نقش را باور کند یا با او ارتباط بگیرد و خودش را در این بازی تطبیق دهد.
√ بلند شدم و روبروی پنجره ایستادم و با خودم گفتم چقدر روزها که من در همین خانه از نقش خودم خارج شدم و شخصیتم از حالت تعادل خارج شد!
از خستگی زیاد، با اولین اشتباهی که همسرم بدان مبتلا شد، داد و بیداد راه انداختم و دیگر ظرافت زنانه و لطافت مادرانهای از من باقی نماند!
• یادم آمد مشکلاتی را که همسرم را در خود شکست و روزها افسردهحال در خود فرورفته بود و از اقتدار و استحکام مردانهاش چیزی جز یک اسکلت خاکسترشده نمانده بود.
✘ و این درست همان وقت بود که ما از نقشمان بیرون میآمدیم.
و چقدر دیگر نقشمان به ما نمیآمد، برای همین بود که مشکلاتمان بجای اینکه به هم نزدیکترمان کند، از هم بیشتر دورمان میکرد.
• همهی فاصلهها از همانجا شروع میشود که نقشها فراموش میشوند!
@ostad_shojae | montazer.ir
استاد محمد شجاعی
💬 #گپ_روز موضوع روز: «همه گپ روزها موضوع روز ندارند که»! ✍ افطاری دعوتمان کردند منزلشان! سابقهی
✍️ کلمهی رمضان را سرچ کرده بودم در کانال، برای اینکه سالهای گذشته کانال را یک بررسی اجمالی کرده باشم.
• و قصد داشتم بعد از این بررسی، برای شما از کنداکتور جدید صفحات استاد شجاعی در ماه رمضان حرف بزنم، که این #گپ_روز (که ریپلای کردم برایتان) را دقیقاً متناسب با #موضوع_روزِ همین الآنمان یافتم.
با اینکه خودم نوشته بودمش ،امّا خواندن و فکر کردن به هدیهی آخرش آنقدر غرق شعف و اشتیاقم کرد که گفتم شاید خوب باشد شما هم در این شعف شریک باشید👇
eitaa.com/ostad_shojae/35849
💌 دو تا #گپ_روز هم از خاطرات ما در استغاثه قطعه فانوس بهشت زهرا، هست داخل کانال...
در لینکهای زیر میتونید مطالعه کنید👇
eitaa.com/ostad_shojae/36716
eitaa.com/ostad_shojae/36694
#گپ_روز
«جهان» را از روی «جان» ساختهاند!
یعنی آنچه در بیرون میبینیم؛ یک فتوکپی است از آنچه در درون ما جریان دارد.
※ «جهان» خسته میشود از زمستان،
از بیبرگی و خشکی،
از درختانی که دیگر نه سایهای دارند و نه میوهای که بتوانند «کریم» باشند!
اصلاً «کرامت؛ محصول بهار است»،
محصول تسلیم زمین در برابر باران!
※ و اینجاست که...
« زمین خسته خویش را در اختیار باران میگذارد؛ در اختیار بهار !»
و بهار و باران سبزش میکنند زمینی را که خود را «طوعاً» در اختیارشان قرار داده بود.
و زمین دوباره «سبز» میشود!
«کریم» میشود و پرندگان و مردم دوباره به سایه کرامتش پناه میآورند.
※ امروز تازه میفهمم چرا همیشه ما اهل بیت علیهمالسلام را
خاندان «کرامت» را با رنگ سبز به خاطر آوردهایم.
※ خیلی وقت است «جان» به خستگی رسیده !
و صدای جیغ در همهی «جان»های اهل زمین پیچیده!
ولی «بهار جانها» بر این خستگی پایان نداده است!
مگر این نیست که خستگی، قدم آخر است؟
چرا هست...
ولی همهی درختان هم در بهار سبز نمیشوند، چون در فشار زمستان یخ زدند و مُردند.
فقط آنهایی سبز شدند که طاقت آوردند و خود را عاشقانه در اختیار بهار قرار دادند که بر آنها سلطنت کند و به بار کرامت بنشاندشان.
※ از لحظهی خستگی «جانها»؛
تا لحظهی سلطنتِ «بهار جان» ها بر خستهجانها،
یک قدم باقی است و آن «طلبِ جان» است!
رسیدن به نقطهی استغاثه ...
و دراختیار گذاشتن مشتاقانهی «جان» بر «بهار جان»!
⭐️ ای تغییر دهندهی «جانها»
و ای تدبیر کنندهی «جهانها» ؛
به حق کاملترین جانها و بهاریترین جهانها
بر تمام «جان»ها
و بر تمام «جهان»ها
حضور دائمیِ کسی را حاکم کن،
که وجودش سلطنتِ بهار است بر جانها و جهان ها!
🍃 یا ربیع الأنام ......
پویش هر سالهی «لحظهی طلایی»
قرائت همگانی دعای فرج (الهی عظم البلاء در لحظه تحویل سال
✨ ۱۲: ۳۱: ۳۰
@ostad_shojae
استاد محمد شجاعی
#توئیت استاد شجاعی #دیگه_دیره ❗️ ممکنه برای هر کدام از ما هم دیر شده باشه. #It_Is_Too_Late لینک
💬 #موضوع_روز : دیگه دیره !
#گپ_روز : این صداها برای بابا دخیره شد و ماند و تماااام !
✍️ ده روزی بود که در آیسییو بیمارستان الزهرا اصفهان بستری بود.
«پیمان» همهی کارو بارش را در تهران رها کرده بود و تمام این ده روز را در بیمارستان بست کنار بابا مانده بود.
• خیلی دلتنگ بودیم همه مان، چند روز پیش تماس تصویری گرفت و هم خودش و هم بابا را دیدیم که سطح هوشیاریاش بالا آمده بود و صدای پیمان را میشنید و برای ما هم رو به دوربین به سختی دست تکان داد.
• راستش ما درگیر یک اتفاق بزرگ بودیم و هستیم؛
برپایی «اجتماع بزرگ فریاد برای فلسطین» که جمعه ۱۲ اردیبهشت همزمان با میدان امام حسین تهران در حدود ۱۲ استان دیگر بطور همزمان برگزار میشود و اطلاعیه هایش نیز از فردا منتشر خواهد شد.
🔹باید بگوییم که این اجتماع خیزشی است که به دنبال وایرال ویدئوی خانم «رولا سلباق» یک خبرنگار بین المللی در شبکههای اجتماعی با کلیدواژه « #دیگه_دیره !» شروع شد!
خیزشی که از تمام وجدانهای بیدار دعوت میکند تا قبل از آنکه دیر شود و تاریخ، اهل سکوت را قضاوت کند، خشم خود را برای فلسطین فریاد بزنند.
√ میتوانید ویدئوی این خبرنگار بیدار و آزاده را، هم در پیج خودشان در لینک زیر:
www.instagram.com/reel/DIkao1AJJD-/?igsh=b3pkbTVpdWMzbDc0
√ و هم در توئیت استاد شجاعی در لینک زیر مشاهده کنید :
eitaa.com/ostad_shojae/44198
• «پیمان معصومزاده» مدیر واحد موسیقی موسسه منتظران منجی علیهالسلام است.
در تمام این روزهای بدحالیِ پدرش، از اصفهان و از همان بیمارستان، تمام کارهای مربوط به تولیدات موسیقایی این اجتماع هماهنگ کشوری را پیگیری کرد و جلو برد.
• سحر چهارشنبه تماس گرفت که بابا کمی حالش بهتر است. برای ضبط تیزر اجتماع میدان امام حسین علیهالسلام، میآیم تهران و یکی دو روزه برمیگردم.
🔹پیمان ساعت ۱۵ رسید شهرری و آمد دفتر!
دست و صورتش را شست و یک استکان چای خورد و تا آمدیم جلسه را شروع کنیم: تلفنش زنگ خورد و گفتند که بابا چشمانش را برای همیشه بسته است.
• بیوقفه
• با شکر
• با آرامش و رضایت
بلند شد و نشست پشت فرمان و رفت!
• هر بار که تماس داشتیم صدایش بارانی بود اما هیچ کدام از کارهایش این یکی دو روز زمین نماند.
امروز در هنگام تدفین پدر پیمان، کمی دورتر ایستاده بودم و به حال این بابا غبطه میخوردم.
• پسری که بالای قبر، کنار مادر ایستاده بود؛ یک کوه بود، یعنی یک کوه، تربیت شده بود، هم برای مادرش یک کوه تنومند ...
و هم برای خانواده هنری منتظران منجی علیهالسلام...
✨ بابای پیمان «محّمد معصومزاده فرزند شکرالله» ست. این مرد بزرگ را به فاتحهای مهمان کنید و در صورت لطف و منت بر ما، به نماز شب اول قبر.
• همه ما از سفره وجود این پدر زیاد نوشیدیم ....که آخرینش آلبوم نوای اسماءالله بود. روی لینک زیر کلیک کنید و از چشمه موسیقی سایت منتظر و ثمره جان این پدر نوش جان کنید :
این صداها برای بابا دخیره شد و ماند و تماااام !
media.montazer.ir/category/%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%82%db%8c/.
@ostad_shojae | montazer.ir
💬 #گپ_روز : «من همهی آنها را در خودم داشتم و شهود میکردم و اصلاً نیاز به هیچ «نشانهای» برای اثباتش نبود!»
#موضوع_روز : «من کیستم» ؟
🌱 شروع کردم برای ورود به موضوع روز امروز، از زندگی خودم بنویسم!
تمام کودکی و نوجوانی من به مطالعهی داستانها و رمانها و کتابهای فلسفی گذشت! اما «فلسفهی غرب»... مخصوصاً کتب متعدد و قوی در حوزه فلسفه برزیلی!
• وقتی وارد دانشکده پیراپزشکی شدم برای خودم ساختار ذهنیِ دقیقی داشتم!
چهارچوبهای اعتقادی محکمی که بدان به شدت مقیّد بودم. مخصوصاً توجه به فلسفهی «نشانهها» که آنرا در کتب فلسفه غرب به خوبی آموخته و تمرین کرده بودم.
• این مدل زندگی، برای دوستانم هم جذاب شده بود! و کمکم بدان علاقه نشان میدادند.
کسی که اهل خلوت و تمرکز بود و توجه به نشانههای خدا و حرکت دقیق در چهارچوب آنها از تقیّدات زندگیاش بودند؛ امّا حجاب و شرعیات دیگر اساساً تعریفی برای او نداشتند.
• در همان سالها شبی به دعوت دوستانم به مراسم احیاء شبهای قدر رفتم.
از لحظهی ورود من به مسجد دانشگاه تهران و انرژی معنوی حاکم بر جوانان آنجا، تا پایان سخنرانی آقای قرائتی و فهم اینکه جایگاه من در عالَم، جایگاه شاگرد است در مقابل استادی کامل به نام متخصص معصوم (امام) ... مرا نسبت به آنچه در خودم ساخته بودم دچار تردید کرد! اما باورهایم محکمتر از آن بودند که یک شبه خراب شوند.
• برای اولین بار بود که قرآن به سر میگرفتم؛
در پایانِ «قرآن به سر» به «بالحجّه» که رسیدم فقط یک تمنا داشتم ؛
(اگه حقّی، و واقعاً «استاد کامل» برای رسیدنِ من به «مقام انسان کامل»، پس یه نشونه خیلی زود بده بیاد)
• و من همان سحر خوابی دیدم که مرا به گذشتن از تونلی تاریک و رسیدن به جایگاهی امن به دستان کسی که نمیدیدمش ولی میشناختمش وعده داد!
• روز عید فطر بطور کاملاً تصادفی «سیدی کارگاه غضب» به دستم رسید.
من که مطمئن بودم محال است به جفنگیات تولید شده در مراکز فرهنگی ایران، بیش از پنج دقیقه گوش کنم ؛ این سی دی ده ساعته را بدون توقف تا انتها گوش دادم!
و با هر فهم، آجری از آجرهای باورم فرو ریخت !
حالا برای من بعد از آنهمه مطالعه، اصلاً فهم توخالی بودن آنچه که عمرم را با لذّت به آن اختصاص داده بودم، کار سختی نبود!
در آن لحظه داشتم با فرمولهای دقیق و مهندسی از خودم آشنا میشدم که تمام مکانیسم خشم را در نفس بصورت کاملاً علمی و فطری توضیح میداد و من همهی آنها را در خودم داشتم و شهود میکردم و اصلاً نیاز به هیچ «نشانهای» برای اثباتش نبود!
• حالا از آن روز بیست و سه سال میگذرد !
و من خودم را از جامعهی درمانی کشور، به جامعهی درمانی دیگری رساندم و اینجا خدمت میکنم !
جامعهی «شناخت درمانی» ...
✅ امروز با یقین میگویم : ساختار درونی انسان (هم روح و هم جسم او) وقتی به سلامت میرسد که؛ خودش را در عالم پیدا میکند!
آنوقت میتواند ساختار جامعه انسانی را به سلامت برساند... والسلام
• در صفحه آرشیو «مستند #حالا در وب سایت منتظر، می توانید مستند زندگی کسانی را که انسان شناسی درمانگر آلامشان شده را مشاهده کنید :
media.montazer.ir/?cat=15
استاد محمد شجاعی
⏳ چه کم بودند آنها که فهمیدند؛ حسین علیهالسلام، فرصت رستگاریست ! #حج_ناتمام @ostad_s
#گپ_روز
✍️ عرفه که نزدیک میشود؛
«مُسلم» اولین قربانیِ عرفانِ کربلا به قربانگاهِ عشق میرود!
این روزها مسلم بن عقیل علیهالسلام تا حجلهگاه عاشقیاش فاصلهای ندارد!
و حسین علیهالسلام، اولین اسماعیل خود را قبل از عید قربان به مسلخ میبرد!
و ... باز هم حسین علیهالسلام برنده میشود.
اصلاً اهل کربلا در تمام تاریخ برندهی رقص شمشمیرند در میدان توحید!
آنها «بااختلاف» برنده میمانند و خواهند ماند.
※ #ری جلودارِ برپایی میکدههای ایّام مسلمیه در قرن گذشته است.
اگر حال و هوای محرّم به سرتان زده، از امشب تا شب عرفه، حرم حضرت عبدالعظیم علیهالسلام و بعضی میادین منتهی به حرم در «ری» میزبان عزاداران عاشوراییاند.
ما نیز در «بقعه شیخ صدوق علیهالسلام» در شب عرفه (چهارشنبه چهاردهم خرداد) مراسم احیاء و مناجات خوانی را از ساعت 10 شب تا یکساعت قبل از اذان صبح برپا خواهیم نمود.
این خیمه را نیز میتوانید برای مستیِ شب عرفه انتخاب کنید...
※ جدول برنامه احیاء شب عرفه :
• پیش منبر :
کربلایی محمود معماری : قرائت دسته جمعی دعای شب عرفه (اللّهم یا شاهد کلّ نجوی...)
حاج حسن اسکندری : مناجاتخوانیِ بعد از دعای شب عرفه
• استاد محمد شجاعی : سخنرانی در دو نوبت یکساعته
• حاج محمدرضا غلامرضا زاده : نوحه خوانی و سینهزنی
💌 خبر بعدی اینکه :
خیمه امام حسین علیهالسلام در دهه محرّم نیز ، با سخنرانی استاد محمد شجاعی و مداحی حاج حسین خلجی در بقعه شیخ صدوق برپا خواهد بود.
پیش خبر بود؛ به جهت اطلاع شما عزیزان و سهولت در برنامهریزیهای شغلی و زندگیتان.
※روابط عمومی موسسه منتظران منجی علیهالسلام
@ostad_shojae
#گپ_روز : ما تصمیم گرفته بودیم مهاجرت کنیم !
#موضوع_روز : «سرفصلِ اول رسانههایِ جبهه حق»
✍️ ما تصمیم گرفته بودیم مهاجرت کنیم !
وقتی میگویم «مهاجرت» شاید ذهن شما برود به سمت یک کشور دیگر، یا یک شهرِ خیلی دور!
نه ما تصمیم گرفته بودیم مهاجرت کنیم، از آن زندگی به این زندگی! از نظر جغرافیایی فقط از مرکز تهران به «ری» مهاجرت میکردیم!
ولی این مهاجرت از یک زندگی کارمندیِ منظم با مختصاتی بیبالا و پایینِ زیاد، به یک زندگی پرچالشِ آخرالزمانی بود! یک زندگی جدیدِ ناشناخته، که نمیدانستیم این انتخاب، تازه شروعِ موجها و طوفانهای عجیب و غریبش است!
• یادم هست اولین بار دوقلوهایم کلاس دوم بودند که این تصمیم را با آنها درمیان گذاشتیم؛ هراس جداشدن از محلّه و مدرسه و دوستان و ... چنان درجانشان پیچید که ترجیح دادیم قضیه را منتفی اعلام کنیم.
امّا ما «اراده»ی رفتن داشتیم !
میخواستیم حالا که جایِ خالیِ یک لشکر مهدوی را قادریم پر کنیم؛ برویم تا شاید بتوانیم باری برداریم!
من آن روزها نمیدانستم که؛ «بابا، تو قرار نیست بروی باری برداری؛ قرار است بروی بارهای سنگینِ روی خودت را یکی یکی در لابلای امتحانهای زندگی جهادی، بِکّنی و زمین بگذاری و سبک بشوی!
• برای تحقق «ارادهی رفتن»مان از یک نقطه کلیدی شروع کردم :
شروع کردم کم کم برای بچههایم با زبان و فهم خودشان از «آینده جهان» گفتم!
از «اراده»ی خدا برای «آینده جهان» و شاخصههای زندگی آینده!
اینکه در آن جهان، آدمها همدیگر را دور نمیاندازند، باهم قهر نمیکنند، همدیگر را به خاطر «منافع» نمیخواهند!
بچهها کم کم شاخصههای زندگی در دولت کریمه را شناختند، و هربار لابلای قصهها سوال میکردند این جهان کِی میرسد پس؟
و من هربار جواب میدادم که این جهان وقتی میآید که هر کس سهم خودش را در ساختِ این آینده فهمیده باشد و نقشش را بعهده بگیرد و انجامش دهد.
• یکسال طول کشید! که ما شبی لابلای قصههای شبمان، باهم به این نتیجه رسیدیم که ؛
حالا که ما نقشمان را فهمیدهایم؛ باید سهممان را در «ساخت آینده» ایفا کنیم.
و باهم رسیدیم به اینجا که نقش ما «آگاه کردنِ دیگران از نقشِ خودشان در ساخت آینده و ایفای آن است»
چند ماه طول کشید تا ما مهاجرت کردیم! از همهی آنچه بودیم... به همهی آنچه امروز در آن نفس میکشیم؛ با افتخار !
چالشهای زندگی مان شروع شد؛ و هربار که کم میآوردیم باز باهم حرف میزدیم و یادمان میآمد که ما «ارادهی نقشآفرینی در جهانِ آینده داشتیم» و باید هزینههای این اراده را بپردازیم!
• حالا این را داشته باشید تا از دیروز برایتان بگویم!
• جلسهی ارزشمندی داشتیم که در آن جاهای خالیِ محتواهای شبکههای اجتماعی برای استخراج شده بود و سرفصلوار برای تولید در اختیار ما قرار گرفت.
امّا ذهن من درگیر یک «کُل» بود.
یعنی یک سرفصل که همهی این سرفصلها را در خود جای دهد!
یعنی :
- هم قدرت توحیدمان را بالا ببرد، و آرامشمان را افزایش دهد!
- هم روح همدلی و سخت کوشی و حمایتگری را در ما افزایش دهد تا دوران جنگ را به زیباترین شکل ممکن سپری کنیم! و...
• سحر گفتم خدایا من میدانم که تو «ارادهی رفتن» کردهای !
یعنی رفتن از این زندگی به زندگی در جهان آینده ...
از جهانِ «طبیعت گرایی» به جهان «فطرت گرایی»! آیه پنج سوره قصص هم گواهش ...👇
( ما اراده كرديم كه بر آن مردم ضعيف شده در روى زمين منّت گذاريم و آنان را رهبران مردم كرده و وارثانشان نماييم.)
• حالا بهترین و زیباترین راه برای عبور دادنِ آرام و قدرتمند فرزندانِ امام زمان علیهالسلام در سراسر دنیا که «طوعاً» به طلب میراندنِ ائمهی کفر رسیدهاند و آن را با هشتگ JUST DO IT دارند اعلام میکنند چیست؟ راهی که یک راه باشد اما همه سرفصلها را در خود جای دهد!
صبح طلوع کرد!
و من فهمیدم باید از صبحی که خدا «ارادهی طلوعِ» آنرا کرده حرف زد!
«فهم آینده جهان» همان ترسی است که دشمن برای آن سالها ناتوی فرهنگی براه انداخت!
فهمی که کلید تلاشِ بیشتر هر کدام از ما برای عبور از حوادث طبیعی مسیر است!
خداوند «اراده کرده است که مستضعفانِ ستمدیده جهان را قوی گرداند» که گردانده ... و ما یکهفته است داریم به چشم میبینیم!
و خداوند اراده کرده آنان را «وارثان جهان» گرداند که برای به ارث بردنِ چیزی باید صاحبِ قبلیِ آن بمیرد... و این جنگِ رسمیِ آخرالزمانی، جنگِ اراده هاست!
باید برویم و در طرفِ ارادهی خدا بایستیم و نقشمان را درست ایفا کنیم.
• اینگونه «از این زندگی به آن زندگی در دولت صالحان مهاجرت خواهیم کرد. با شکوه و افتخار»
@ostad_shojae
#گپ_روز : «سیل بعدی که آمد ... آقاجان زنده نبود!»
موضوع روز: «فرصت طلایی برای افزایش مقاومت فردی در زمان جنگ»
سیل آمده بود!
خانه آقاجان گِلی بود و اتاق مهمانیشان را سیل ترک داده بود و بخشی از دیوارش خراب شده بود.
مانده بود دوتا اتاق تو در تو ، با یک آشپزخانه کوچک که کفاف یک خانواده عیالوارِ پررفت و آمد را نمیداد.
بعد از اینکه شهر به حالت عادی برگشت و سطح آب پایین آمد آقاجان شروع کرد تنهایی به تعمیر خانه و قیراندود کردن دیوارها و ....
• عادت داشتم در حیاط خانهی آقاجان سهچرخه سواری کنم.
با سه چرخه رفتم کنار دست آقاجان ایستادم و گفتم : چکار میکنی آقاجان؟
گفت : دارم خانه را آمادهی جنگ میکنم!
گفتم جنگ آقاجان؟
گفت : جنگ با آب ، البته وقتی که وحشی میشود و طغیان میکند و از رودخانه و دریا بالاتر میآید و وارد حیاط ما میشود. باید دیوارها را جوری آماده کنم که نتواند در آن نفوذ کند و کم کم دیوار را خراب کند.
گفتم : اوهوم فهمیدم! ولی آقاجان من سبکم ... قدّم مثل شما بلند نیست!
اگر آب از قد من بالاتر باشد مرا هم غرق میکند نه ؟
گفت : نه ! چون تو در بازیهایمان یاد گرفتی که سریع بپّری و در کمتر از چند ثانیه روی دوش آقاجان خودت را جاساز کنی و بنشینی . آنوقت قدّ تو از من هم بلندتر میشود و آب دستش به تو نمیرسد.
• ولی سیل بعدی که آمد ... آقاجان زنده نبود!
قدّ من هم اندازه آقاجان شده بود.
و خانه آقاجان هم دیگر آن خانه گلی نبود که خراب شود! کوبیده بودند و ساخته بودندش!
• امروز داشتم #موضوع_روز را آماده میکردم، تا دیدمش، یاد سه چرخهام افتادم و حیاط آقاجان و آماده شدن برای سیل بعدی!
از زمان جنگ دوازده روزه تا امروز، تمامِ من به این آمادگی فکر میکرد تا به یک جدول محتوایی درست برای پر کردن ترکهای دیوار و قیراندود کردنشان و سفت کردن پِیها برسم. البته اینبار نه در حیاط خانه آقاجان! بلکه برای آماده شدن خودم و تمام فرزندان امام حی و حاضرم ، در جنگِ اجتناب ناپذیرِ آخرالزمان!
اینبار آمادهتر از جنگ دوازده روزه، شادتر، نفوذناپذیرتر و نترستر !
• همه ما باید خودمان را برای «شرایط جنگی» آماده کنیم تا غافلگیر نشویم، و با مقاومت و شجاعت به کشورمان که نه ؛ به یک تاریخ مجاهده و مظلومیت، کمک کنیم تا برای همیشه ریشه های طغیان و وحشیگری را از زمین بکّند و بسوزاند.
• چند تا کار مهم هست که باید به جدّیت دنبالشان برویم !
1- زمانی را که در آن قرار داریم از نظر تاریخی / قرآنی با جزئیات بشناسیم و میزان حساسیت آنرا «همانگونه که هست» درک کنیم.
2- در مورد نبرد تمدنها و «شرایط سقوط و ظهور تمدنها» بخوانیم و بدانیم و تغییر جهت نظم جهانی را کاملاً درک کنیم. فقط در اینصورت است که قادریم نقشمان را درست پیدا کرده و درست هم ایفا کنیم.
3- سبک زندگی ما باید برای رویارویی با یک «شرایط جنگی» تغییر کند. تا حد امکان از اسرافها جلوگیری کنیم، تغذیهی ناسالم و پرکالری را حذف نموده و تغذیه سبک و سالم را جایگزین نماییم. خود و خانوادهمان را به دیدن نعمتها و شکر آنها عادت دهیم تا در بحرانها دچار ناامیدی نشوند.
4- ورزش و افزایش قوای بدنی، در استقامت روحی و حفظ آرامش و موثر بودن در آرامش و مقاومت دیگران بسیار کاربردی است. باید برنامه جدّی برای ورزش داشته باشیم.
5- جدیت کنیم در رفاقت با «سپرهای نوری»! همان ابزارهایی که معصومین مخصوصاً حضرت علی بن الحسین علیهالسلام برایمان به جای گذاشتهاند. و از طریق قدرت معنوی هم خودمان را حفظ کنیم و هم در شکست دشمن و پیروزی جبهه حق موثر باشیم.
• رسانه منتظر برای تمام این موارد در فرمهای گوناگون، شروع به تولید نموده است.
چنانچه با صفحات استاد شجاعی همراه بوده و «کتابها و کارگاههای تمدنی ایشان را» با تمرکز کار کنید، امیدواریم به تمام دستاوردهای بالا و بقول آقاجان «آمادگی برای وقتی که دشمنت وحشی میشود و طغیان میکند» دست پیدا کنید!
※ «کتاب من کیستم»
mohipub.ir/product/man-kistam/
※ «کارگاه مبانی انسان شناسی در تمدن سازی نوین اسلامی»
media.montazer.ir/?p=24101
منتظر : رسانه رسمی استاد محمد شجاعی
@ostad_shojae | montazer.ir
#گپ_روز
#موضوع_روز : (موضوع ندارد ... مرتبط است با پادکست غم شماره پنجاه و شش که بعد از این گپ منتشر خواهد شد!)
✍🏻 گاهی باید آدم در نوع محبتش
در نوع ابراز محبتش
در نوع نزدیک شدنش به کسی
کمک خواستنش از کسی
اول فکر کند ... بعد تصمیم بگیرد آن کار را انجام دهد یا ندهد !
• وقتی میتوان به یک آدم گفت «آدم سالم» که ؛
در خطاهایی که میکند،
در شکستهایی که میخورد،
در افتادنهایی که تجربه میکند،
بگردد دنبال سهم خودش ...
فقط سهم خودش !
چون آدم سالم فقط به یک چیز فکر میکند : «بقیهی راه ...»
و فقط کسی که به «بقیه راه» فکر میکند به «جبرانِ کندیِ سرعتش» و «تندتر شدن حرکت» فکر میکند!
و محال است کسی تمرکزش روی «اصلاح خودش» نباشد
و بتواند گذشتهای را جبران نماید...
• اگر غمهای مسخرهای صبح و شب میآیند و درب قلب ما را میکوبند و بهممان میریزند و میروند؛
فقط بخاطر این است که؛ دل ما در مُشت «مشغولیت و غم بزرگتری» گیر نکرده ...
آنوقت این دل هِی با این و آن درگیر است ، بجای آنکه شمشیر بکشد روی خودش و اختیار خودش را به دست بگیرد و تندتند عقبماندگیهای گذشتهاش را جبران کند!
• دل اگر این مدلی، زیست کند محال است بزرگ شود،
محال است شادی واقعی را تجربه کند،
محال است به فهم ارتباطات غیبی برسد، چون همین پایین ها همیشه گیر است!
و بجای رها کردن و رفتن ...
حتی در وجود کسانی که تمامِ خودشان را برایش وسط گذاشتهاند هم دنبالِ سهم تقصیر میگردد!
این «ناامنی محصولِ کوچک زیستن قلب ماست»!
قلب اگر بزرگ شد؛ فقط به خودش و بیماریهای خودش مشغول میشود...چون میفهمد راه درازی در پیش دارد و با این حجم از گیر و گور، نمیتواند به مقصد برسد.
• حتی اگر هیچ کدام از پادکستهای «مهارت مبارزه با غم» را گوش نکردید؛ پست بعدی را به شما پیشنهاد میکنیم!
اگر فهم شود، اگر نوشِ «جان» شود، یک شبه آدم را مرد میکند!
@ostad_shojae