eitaa logo
ریحانه
30.2هزار دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
215 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
🖥 | دل مجنون 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با اقشار مختلف مردم در شب‌های عزاداری ایام شهادت حضرت فاطمةالزهرا سلام‌الله‌علیها؛ در حسینیه امام خمینی(ره) 📝 صدای حسین ستوده کل فضای ورودی را پر کرده بود. یک جفت تیله‌ی مشکی‌رنگ از زیر لبه‌ی تاشده‌ی کلاه نخی صورتی‌اش زل زده بود به من. مامانش نفر جلویی‌ام بود. معلوم بود خودش کوچک‌تر از این است که بیشتر از غان‌و‌غون بلد باشد؛ اما چاره نبود، باید یک‌جوری سر حرف را باز می‌کردم: «اسمت چیه خانم خوشگله؟» یک قانون نانوشته وجود دارد که اینطور وقت‌ها مامان‌ها جواب می‌دهند. قانون کار خودش را کرد. مامان‌ِکوچولو برگشت سمتم: «فاطمه‌ام خاله.» این مادر و دختر هم مثل خود من بودند؛ بار اولشان بود می‌آمدند روضه‌ی بیت. مامان‌کوچولو که انگار خنده یکی از اجزای صورتش بود، می‌گفت مدت‌ها آرزو داشته بیاید بیت. همیشه حسرتش به دلش بوده تا امسال. بعد اشاره کرد به فاطمه: «روزی دخترم بود که ما رو هم بیاره بیت. ان‌شاءالله امشب آقا هم بیان!» نوبتش شده بود که صدایش کردند و گفت‌وگویمان قطع شد. ستوده همچنان می‌خواند. جمله‌ی آخر مامانِ فاطمه را توی سرم مرور می‌کردم که ستوده با منتهاالیه صدایش خواند: «لیلا نبض دل مجنونه». 📆 شماره ٢ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | خانمِ وزیر، نشسته در صف آخر 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با اقشار مختلف مردم در شب‌های عزاداری ایام شهادت حضرت فاطمةالزهرا سلام‌الله‌علیها؛ در حسینیه امام خمینی(ره) 📝 ردیفِ آخرِ طبقه‌ی بالا نشسته بود. با جسارت و خنده پرسیدم: «شما باید صف اول پایین نشسته باشی. شما کجا و اینجا کجا؟» به زحمت، با بچه‌ی خواب در بغل بلند شد که با من صحبت کند. شرمنده شدم. جواب داد: «به ما گفتند این طرفی باید رفت، ما هم اومدیم دنبال جمع. شاید باورتون نشه اما این دومین باره میام بیت رهبری.» پرسیدم: «با اینکه همسرتون وزیر شده؟» گفت: «بله. بار اول خانواده وزیر هم نبودیم، دیدار نخبگان بود.» اگر از قبل او را ندیده بودم و نمی‌شناختم، حرف‌هایش را باور نمی‌کردم. اما می‌دانستم راست می‌گوید و اهل ریا نیست. خداحافظی کردم و کمی دورتر از او نشستم. دیدم مثل یکی از ما، شبیه آن خانمی که از کردستان آمده یا آن دیگرانی که از تبریز و قزوین و ساری آمده‌اند، روضه‌ی حاج محمود را گوش می‌دهد و اشک می‌ریزد. انگار هرکسی که باشیم، از هر جا و هر موقعیتی، زیر این خیمه یکی هستیم؛ یک‌سطح و یک‌رنگیم. انگار اشک ریختن برای دختر پیامبر ما را برابر می‌کند. 📆 شماره ٣ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | آسنا، ملیکا، نرگس 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با اقشار مختلف مردم در شب‌های عزاداری ایام شهادت حضرت فاطمةالزهرا سلام‌الله‌علیها؛ در حسینیه امام خمینی(ره) 📝 از همان اول، هر کس را دیدم گفت: «کاش امشب هم آقا بیان روضه!» یکی از خانم‌ها گفت: «عیب نداره اگه نیان. همین‌ که جایی نفس بکشیم که آقا هم نفس کشیده، خیلیه» ولی باز رجایَش بر خوفش چربید: «اما ایشالا میان!»  سخنرانی شروع شد. ویدئوهای چند شب پیشِ در فضای مجازی همه را شرطی کرده بود. شبستان‌نشین‌ها دقیق‌تر مانیتور را نگاه می‌کردند. یکهو صدای صلواتِ خوش‌روزی‌های طبقه‌ی پایین بلند شد و دوربین زوم کرد روی در ورودی؛ آقا داشتند وارد حسینیه می‌شدند. جمعیت در چشم‌برهم‌زدنی خود را ایستاده یافت. بزرگترها گرمِ «حیدرحیدر... ما‌ همه سرباز توییم... و این‌همه لشکرآمده...» بودند. دلم نیامد عیششان را با سؤال طیش کنم.  اما نمی‌شد بی‌خیال آن سه دختر‌بچه‌ی چادری بشوم. انگار روی ترامپولین شهربازی بودند. وسط بپربپرها برمی‌گشتند سمت هم، چیزی تعریف می‌کردند، چشمشان درشت می‌شد و دوباره‌ بپربپر و نشان‌دادن آن گوشه‌ی قشنگِ مانیتور به هم. ذوقشان شکلِ بستنی بود؛ لطیف و شیرین و خنک. گفتم: «اولین بارتونه آقا رو می‌بینید؟» نفر وسطی ایستاد. نفس‌نفس زد و خندید: - بله! - خوب بود؟ - خیلییی. من خوشحال شدم ولی این گریه کرد. مسیرِ دستش را گرفتم و رسیدم به دخترکی که داشت با لبه‌ی روسری گوشه‌ی چشمش را پاک می‌کرد. اسمش را پرسیدم. آرام گفت. نشنیدم و دوباره پرسیدم. وسطی، در نقش سخنگوی گروه، جواب داد: «آسنا. منم ملیکام. اینم نرگسه.» نرگس آرام‌تر بود. انگار از اول نقشش در گروه را پذیرفته بود؛ این‌که هر وقت دوربین چرخید سمت صندلی حضرت آقا همه‌ را متوجه مانیتور کند: «اِ! ببینید! آقا!» 📆 شماره ۴ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | آلاسکای خواهربرادری 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با اقشار مختلف مردم در شب‌های عزاداری ایام شهادت حضرت فاطمةالزهرا سلام‌الله‌علیها؛ در حسینیه امام خمینی(ره) 📝 توی صف ایستاده بود تا از ایوانِ بالا آقا را ببیند؛ اما تنها نه. خودش بود و دخترهایش و عکسی در دست. عکس چهره‌ی سربازی بود پیچیده در پرچم سه‌رنگ ایران، زیرش هم نوشته بود: «شهید جاوید‌الاثر داوود حسینی.» گفتم: «شهیدِ خودتان است؟» گفت: «برادرمه.» گفتم: «خاطره‌ای داری ازش؟» گفت: «سه‌ساله بودم که شهید شد. فقط خوراکی‌هایی که برایم می‌خرید، یادم مانده. مخصوصاً آلاسکاها را.» گفتم: «پس به‌خاطر آن آلاسکاها او را با خودت آورده‌ای؟ سرباز را آورده‌ای دیدار فرمانده؟» خندید و گفت: «دقیقاً! دقیقاً!» صف کمی جلوتر رفت و به ایوان نزدیک شدیم. در دلم آرزو کردم کاش ما هم آقا را مثل شهید داوود حسینی، سربلند و گمنام زیارت کنیم؛ جوری که او از ما راضی باشد و ما پیش او شرمنده نباشیم. 📆 شماره ۵ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
19.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖥 چادر مادرم... 📹 لحظاتی از شعرخوانی امشب حاج مهدی رسولی در ستایش مقام والای مادر در حسینیه امام خمینی(ره). رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با اقشار مختلف مردم در شب‌های عزاداری ایام شهادت حضرت فاطمةالزهرا سلام‌الله‌علیها؛ در حسینیه امام خمینی(ره) 📝 خانوادگی آمده‌اند؛ خواهرشوهر و زن‌داداش و بچه‌هایشان. یکی از دخترها باردار است و شاید بیست‌وچهارپنج‌ساله. آن یکی گمانم دانشجو باشد و دختر کوچک‌تر هم حدوداً ده‌ساله. آقا که می‌آید عمه و دختر دانشجو همراه سیل مشتاق جمعیت می‌روند جلو. نمی‌دانم سعدی این مصرع را برای کی سروده اما با دیدن آن صحنه، حافظه‌ام انگشت می‌گذارد رویَش تا با خودم تکرارش کنم: «آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم.» «آمدی‌»اش را هم با لحن سؤالی می‌خوانم تا بیشتر به جانم بنشیند. عمه تنها برمی‌گردد. حالا نوبت زن‌داداش است. او هم می‌رود جلو. زیارت کوتاهی می‌کند و می‌آید کنارم می‌نشیند. هنوز شلوغ است. بعد از او دخترک می‌رود. گپ‌وگفت کوتاهی با زن می‌کنم؛ «تا حالا فاطمیه یا محرم‌صفرهای بیت رو اومدید؟ من که اولین بارمه» و حرف‌هایی از این دست. خودش آمده اما دخترش نه. دخترک که برمی‌گردد صبر می‌کنم جاگیر شود کنار مادرش. صورتش کمی عرق کرده و نَمی نشسته توی چشم‌هایش. می‌پرسم: «الان که رفتی جلو چه فرقی با دیدن از تلویزیون داشت؟» لبخندی می‌زند و می‌گوید: «خوش‌حال‌ترم.» نمی‌گذارد اشک‌هایش تکان بخورند؛ اما شناور شدن آن دو قهوه‌ای تیره میان زلالی آب، چشمانش را درخشان کرده. من اگر بخواهم برق خوشحال‌تری را به کسی نشان دهم، تصویر چشمان زهرا را برایش شرح می‌دهم. 📆 شماره ۶ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥 | من هیچ‌وقت این معامله رو به هم نمی‌زنم! 📗 برش‌هایی از کتاب تب ناتمام 🔹 هرکس متاعی داشته باشه، می‌گرده بهترین خریدار رو براش پیدا می‌کنه. ما جانبازها متاعمون رو به خدا فروختیم. خدایی که از همه‌ی خریدارها بالاتره. من هیچ‌وقت این معامله رو به هم نمی‌زنم. هیچ‌وقت از خدا نمی‌خوام دست‌هایی رو که در راهش دادم پس بده، پا‌هام رو برگردونه. هیچ‌وقت همچین کاری نمی‌کنم مامان، هیچ‌وقت...»   🔹 معلوم بود خیلی خودش را نگه داشته که بغضش نترکد. «مامان! بیمارستان قبولش نمی‌کنن. میگن مرده برای ما آوردید. میگن کسی که دو ماه غذا نخورده و فقط با سرم زنده بوده رو به چه امیدی آوردید اینجا؟ میگن شرایطش زیر صفره. برش گردونید ایران. ما نه پذیرش می‌کنیم، نه می‌تونیم براش کاری انجام بدیم.»   🔹 می‌گفت: «سرم می‌خاره.» می‌گفتیم: «کجاش؟» می‌گفت: «فرقش.» می‌خاراندیم. می‌گفت: «اونجا نه، اون طرفش.» آن طرف‌تر را می‌خاراندیم. می‌گفت: «اون‌جا رو نگفتم، اون‌ورترش.» بعد می‌زد به پا. پاهایی که اصلاً حس نداشت، می‌گفت: «انگشتاش می‌خاره، این طرف، اون طرف، این انگشت، اون انگشت.» خارش پا تمام نشده. یکهو از درد پهلو داد می‌زد. دستپاچه می‌رفتم دکتر را صدا می‌زدم. می‌گفت: «خواهر من! بچه شما اصلاً حس نداره. خیال می‌کنه درد داره، خیال می‌کنه بدنش می‌خاره. اونم به‌خاطر عصب‌هاشه که از داخل به هم ریخته.» اوایل تجربه نداشتم، فکر می‌کردم این مشکل برای همیشه همراهش هست.   🔹 یک ترکش خیلی بزرگ فرو رفته بود توی پهلو و ملافه از خونش سیاه شده بود. لب‌هایم لرزید. سر تا پایم، صدایم. «خدایا! خودت بهم جرئت دادی برگه‌ی اعزامش رو امضا کنم. هر بار که رفته، امضای خودم پای برگه‌ش بوده. حالا هم خودت بهم قدرت بده. لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ...» 👈 تقریظ رهبر انقلاب بر «تب ناتمام» را از اینجا بخوانید رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 جامعه، نیازمند تحصیلات دختران 📝 بعضیها خیال می‌کنند که دختران نباید تحصیل کنند. این، اشتباه و خطاست. دختران باید در رشته‌هایی که برای آن‌ها مفید است و به آن علاقه و شوق دارند، تحصیل کنند. جامعه، به تحصیلات دختران هم نیازمند است؛ همچنان که به تحصیلات پسران نیازمند است. 📝 رهبر انقلاب، ۱۳۷۵/۱۲/۲۰ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | گمشده‌ این روزهای ما 👈 روایت کتاب «تب ناتمام» از نگاه مخاطبین ریحانه 📝 من حتم دارم آن روز که سید شهیدان اهل قلم نوشت: «شهادت، هنر مردان خداست» هنوز پای درد دل هیچ مادر شهیدی ننشسته بود. نمی‌دانست دل کندن از جگرگوشه و امضای رضایت‌نامه‌ی جبهه‌اش چه تکه‌ی بزرگی از قلب آدم می‌کَنَد! حالا تصور کن یک روز جگرگوشه‌ات را درحالی می‌آورند که حتی نمی‌تواند دستت را بگیرد، بالا بیاورد و ببوسد. می‌گویند قطع نخاع شده، آن هم از ناحیه گردن! من فکر می‌کنم آن روزها آسید مرتضای آوینی هنوز نمی‌دانست که دیدن ذره ذره آب شدن فرزند روی تخت، روزی چند بار یک زن را شهید می‌کند. بعد او دوباره می‌ایستد، سپر ترکش زخم زبان‌ها می‌شود و عظمت قدرت واقعی یک زن را به اوج قله‌ی رفیعش می‌رساند! ‌ "تب ناتمام" روایت همین زن است. قصه‌ی شهلا منزوی مادر جانباز شهید، حسین دخانچی. کتابی که تقریظ رهبری مرا پای آن نشاند. داستان شهلا خانم برای من داستان قهرمانی افسانه‌ای نبود که نشود باورش کرد. یکی بود مثل همه‌ی زن‌ها. اما محکم، صبور و با اراده پای عقیده‌ای ایستاد که از او یک قهرمان واقعی ساخت. حالا حتی رهبرمان هم پای کلمه به کلمه‌ی درد دلش می‌نشیند، می‌شنود و برایش می‌نویسد... ‌ شاید گمشده‌ی این روزهای ما زن‌ها، خواندن همین روایت‌ها باشد تا خود واقعی‌مان را از میان هجمه‌‌ی بی‌رحمانه‌ی دنیای مدرن، پیدا کنیم و بیرون بکشیم... ‌ 📝 زهرا شمسیان 🗓 شماره ۶ 👈 تقریظ رهبر انقلاب بر «تب ناتمام» را از اینجا بخوانید رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥 مادری که جنگ، بچه‌هایش را خواباند ❤️ روایت‌های زنانه از غزه 📝 من رنج درمان‌های ناباروری را از حفظم. می‌دانم ساعت‌ها توی مطب‌هایی که کیپ آدم است، چقدر کند می‌گذرند. داروهای تهاجمی و محرک‌های هورمونی که عوارضش چاقی، استخوان‌درد، کهیرهای پوستی، ریزش مو، سِرشدن بازوها، دردهای جسمی و کج‌خلقی است را تجربه کرده‌ام. همه‌ی این سختی‌ها به بغل کردن یک موجود نرم و لطیف که زیر گلوش، بوی بهشت می‌دهد، می‌ارزد و حس اینکه تو مادر یک فرشته‌ی بندانگشتی باشی، به این همه رنج و سختی می‌چربد. از طوفان‌الاقصی چندماهی می‌گذشت که عکس رانیا را توی گوگل دیدم؛ زنی با چادر گلگلی سرمه‌ای که داشت با دو بچه وداع می‌کرد. زیر چشم‌های بسته بچه‌ها، خواب عمیقی بود که با هیچ صدای بلندی به بیداری نمی‌رسید. زیر پلکهای زن ولی یک فیلم گردوخاک‌گرفته، روی دور تند داشت پخش می‌شد؛ روزهای بی‌بچه‌ای، آزمایش‌های جورواجور، قرص‌های بی‌اثر کلومیفن، هزارتا آمپول گونال‌اف، انِکسوپارین‌های ضدانعقاد خون، اضطرابهای روز پانکچر و... انتقال جنین. این‌جای فیلم، بازیگر نقش اصلی چهارده‌روز می‌رود گوشه‌ی یک تخت‌، هیچ تکان اضافه نمی‌خورد، دامن خدا را سفت می‌چسبد و ثانیه‌ها را می‌شمارد تا روز آزمایشگاه‌. روز چهاردهم، این عدد بتای روی برگه‌ی آزمایش است که می‌گوید زن، برنده شده یا سر هیچ‌وپوچ سلامتی‌اش را گذاشته وسط. رانیا یک‌سال‌ونیم پیش، پیروز آن میدان شده بود، بعد ده‌سال جنگیدن با ناباروری و چندبار گلاویزشدن با آی‌وی‌اف‌. من چشم‌بسته می‌دانم حال آن روز رانیا چطور بوده. مثل کشتی‌گیری که هزار بار مبارزه کرده و فقط بار آخر قهرمان شده. شیرینی آن برد، غم روزهای شکست را کم‌رنگ می‌کند. می‌توانم تصور کنم رانیا، همسرش، پدر و مادرش چقدر آن‌روز گریه کرده باشند و از ته دل خندیده باشند. حالا فیلم پشت پلکهای زن، رسیده به روز تولد وسام و نعیم پسرهای دوقلوی رانیا‌ و بعد خیلی زود می‌رسد به پرده آخر؛ بی‌که بچه‌ها به حرف آمده باشند و حداقل یک‌بار به مادرشان گفته باشند "مامان"، یا یک‌مرتبه مادر، هم‌قدشان تاتی‌‌تاتی کرده باشد. روی خاطرات روزهای خوب رانیا، روی چیزهای دوست‌داشتنی و محبوب او رد چنگال‌های خونی اسرائیل معلوم است. یک‌بار خانه‌اش را گرفت، یک‌بار رؤیای مادربودن‌اش را، بچه‌هایش را... 📝فرزانه‌سادات حیدری، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم» رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh